هبوط
فریادهای خداگونه ای درتبعید


.:: ادبیات معاصر ::.

دیوان حافظ
ترانه های خیام
شاهنامه فردوسی
مثنوی مولوی
غزلیات شمس
کلیات سعدی
سروده هایی برای مولا علی
کلیات نظامی
دیوان عطار
دیوان صائب
دیوان خاقانی
هشت کتاب /سهراب سپهری
دیوان سایه
آیدا در آینه/شاملو
ترانه های کوچک غربت/شاملو
مدایح بی صله /شاملو
در آستانه/شاملو
زمستان/اخوان ثالث
از این اوستا/اخوان ثالث
آخر شاهنامه/اخوان ثالث
تولدی دیگر/فروغ
ایمان بیاوریم.../فروغ
مجموعه اشعار نیما
دیوان نادر نادرپور
دیوان سیاوش کسرایی
اشعار خسرو گلسرخی


.:: مطبوعات ایران ::.

شرق
همشهری
نشریات ایران
یاس نو
اعتماد
سبحان
اطلاعات
جام جم
نشریات کیهان
نشریات خبر


.:: ادبیات و اندیشه ::.

سخن
کلاغ
کرگدن
لوح
پندار
پرسه
آسمان
هفت سنگ
فروغ
مانی ها
سامویل بکت
popculture
چه گوارا
دونالد بارتلمی
رضا براهنی
نغمه
هنر مدرن
موسیقی کردی
ساختارشکنی
پدیده شناسی
پست مدرنیسم و فرهنگ
گوشه شاعران
سوزان سونتاگ
خورخه لویس بورخس
جان بارت
ویلیام فاکنر
کورت ونه گات
امبرتو اکو
نظریه انتقادی
ریموند کارور


.:: خبرگزاری ها ::.

ایرنا
ایسنا
فارسیBBC
مهر
فارس
ایلنا
واحدمرکزی خبر
ورزش
موج
میراث فرهنگی
جوانان
طاها
پانا

آرشیو

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 24 دی ماه سال 1384
دوباره هبوط کردم...

ای کشور من:

فریادی از دکتر علی شریعتی

حلاج شهرم

کسی نمی داند که زبانم چیست؟

که دردم چیست؟

که عشقم چیست؟

که دینم چیست؟

که زندگی ام چیست؟

که جنونم چیست؟

که فغانم چیست؟

که سکوتم چیست؟

ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام

 تو را پیش از این ندیده ام

پیش از این، دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام

من از کشور دیگری آمده ام اما با کوه و دشت تو

با رودها و دریاچه ها و مزارع سرسبز و باغ های خرم و پرندگان رنگین و زیبای تو

با وماه و خورشید وستارگان تو آشنایم

سخت آشنایم

آنها نیز با دل من آشنایند

من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم

من در روح اجدادم تو را می جستم

من آنان را در این راه می راندم

من آنها را به سوی تو می کشاندم

من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم

من وطنم را یافته ام

من در غربت زادم

پدرانم همه در غربت زادند و زیستند و مردند

و هرگز با غربت خو نکردند

هرگز با مردم سرزمین بیگانه نساختند،دل نبستند

همواره در حسرت میهن خویش، سرزمین روح و سرشت و نژاد خویش بودند

یاد او را لحظه ای از یاد نبردند

چو من نیز با باغ های سبز وسرخ سرزمین بیگانه انس نبستم

مرا نفریفتند

هم چنان استوار و صبور

دل به جست و جوی سالیان دراز بستم و تو را یافتم

تو را ای کشور من ،ای آشیانه ی من

ای که از آب و گل توست جان و تن من

ای که در تو من آواره نخواهم بود

در دامن مهربان تو آرام خواهم شد

در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد

نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم

 به نیست شدن دارم

دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم

در عمق دریاهای اسرار آمیز تو غرق شوم

در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم

دردهای کهنم را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم.

ای که هوای من شده ای

دم زدن در تو حیات من است...

 

یک شعر هم از دوست خوبم علیرضا بهمن زادگان

دریا

می ترسم به خودم بیایم

با تو تمام شهر را قدم زده باشم

و به اندازه تمام کوچه های تاریک زندگیم

بوسیده باشمت

من اما

ماهی آبگیرم

در تو زود می میرم

 

ویک کار جدید از خودم

دوباره طعنه می زنی

 که عشق یک اتقاف است

چه قدر از این واژه بدم می آید

از این جمله

ولی از شعر بدم نمی آید

که مرا یاد تو می اندازد

و نکیر و منکری که مسیر ابروانت را گز می کند

ومرا یاد جهنم چشمانت می اندازد

که خیل کافران مومنت را به جرم مسیح هنوز زنده به صلیب کشیده اند

و تو اصرار می کنی

این عاشقانه ترین مسیر ساحلی آن بعد ازظهر دلگیرترین جمعه ماست

 هزار سال از آن روز می گذرد

تو این دروغ های بزرگ را از تقویم ها یاد گرفته ای

ولی تقویمی که به تو هدیه دادم

هزار و شاعر تا عصر جمعه بیشتر دارد

و تو داری هنوز طعنه می زنی

که عشق یک اتفاق است.

یا علی

 


شنبه 10 دی ماه سال 1384
حرفهایی برای نگفتن

الا بذکرالله تطمئن القلوب

می گفت : بابا بی خیال شو حوصله داری.

می گفتم: حوصله ندارم اما چیزای دیگه دارم

می گفت: نکنه منظورت وقته

می گفتم: نه. تنها چیزی که این روزها ندارم همین وقته. ولی چیزی دارم که نمی ذاره بی خیال بشم.

و گفت : میدونم منظورت همون تلنبه ای هست که طرف راست قفسه سینه داری و اون نمی ذاره راحت بشینی.

و من خندیدم.به حرفهایش .به حرفهایم. به نادانی اش .به نادانی ام.که این حرفهای من است.وقتی که خودم از این حرفهای کوچه بازاری میزنم چه طور ازدیگری باید توقع داشت.و من خندیدم .به خودم. به حرفهای خودم.. تلنبه... قفسه سینه... قلب... دل...و من خندیدم...

و چه قدر آن گوهر گرانبها را با روزمرگی هایمان آمیخته ایم که جایش را هم دنیایی کرده ایم... و نفخت فیه من روحی.... قفسه سینه... تلنبه.... هبوط... فریاد.. درد....

ومن غرق در این حیرت ..... و من باید بنویسم.. که نمی توانم ننویسم... و بعد از یک سکوت طولانی دوباره انگشتانم آرام آرام روی صفحه کلید لغزیدند وهر لحظه گرمتر و گرمتر شدند و دوباره نوشتم...و دوباره باید بنویسم.... «باید» بنویسم. که نمی توانم ننویسم.

 

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها