|
الا بذکرالله تطمئن القلوب
می گفت : بابا بی خیال شو حوصله داری.
می گفتم: حوصله ندارم اما چیزای دیگه دارم
می گفت: نکنه منظورت وقته
می گفتم: نه. تنها چیزی که این روزها ندارم همین وقته. ولی چیزی دارم که نمی ذاره بی خیال بشم.
و گفت : میدونم منظورت همون تلنبه ای هست که طرف راست قفسه سینه داری و اون نمی ذاره راحت بشینی.
و من خندیدم.به حرفهایش .به حرفهایم. به نادانی اش .به نادانی ام.که این حرفهای من است.وقتی که خودم از این حرفهای کوچه بازاری میزنم چه طور ازدیگری باید توقع داشت.و من خندیدم .به خودم. به حرفهای خودم.. تلنبه... قفسه سینه... قلب... دل...و من خندیدم...
و چه قدر آن گوهر گرانبها را با روزمرگی هایمان آمیخته ایم که جایش را هم دنیایی کرده ایم... و نفخت فیه من روحی.... قفسه سینه... تلنبه.... هبوط... فریاد.. درد....
ومن غرق در این حیرت ..... و من باید بنویسم.. که نمی توانم ننویسم... و بعد از یک سکوت طولانی دوباره انگشتانم آرام آرام روی صفحه کلید لغزیدند وهر لحظه گرمتر و گرمتر شدند و دوباره نوشتم...و دوباره باید بنویسم.... «باید» بنویسم. که نمی توانم ننویسم.
|