|
به نام قلم-به یاد علی و برای کودکان پابرهنهی بندرعباس که تیپا خوردهی تقدیرند ومن چند روزی مهمان آنها هستم...
تو گفتی که قلم توتم من است
به صلیب کشیدند قلم را به جرم رعشه
و تازیانه برگلوی سرخ او
که ضجه می زند
و داد می زند
شکستند حرمت نون و القلم
قلم را دزدیدند
اسیرش کردند
تازیانه اش زدند
تبعیدش کردند
تکه تکه اش کردند به نیشخط رنج
به جرم بودا
به جرم معبد
به جرم مسیح
ورشحهی مطبوع عشق
به جرم توتم که می گفتی
هرکس توتمی دارد
و توتم من قلم است
و قلم توتم قبیله من است
خدای همهی قبایل
خدای همه عالمیان بدان سوگند می خورد
به هر آنچه از آن می ترواد سوگند می خورد
به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند می خورد
و من؟
قلم خویشاوند آن من راستین من است
عطیهی روح القدس من است
زبان دفترهای خاکستری و سبز من است
به صلیب کشیدند قلم را تا نگوید
تا نشنود زمزمه درهای پسری که ناله می کند: آقا ادکلون بدم
خانم ادکلون بدم
چشمانم را کور کردند تا نبیند
چشمان شرجی زدهی دخترکی که دریا را تا فلق بدرقه می کند
تا بابایش برگردد
اما قلم توتم من است
او نمی گذارد که فراموش کنم
که فراموش شوم
که با شب خو کنم
که از آفتاب نگویم
که تسلیم شود نومید شوم
به خوشبختی رو کنم
به تسلیم خو کنم
به صلیب کشیدند قلم را به جرم رعشه
زبانم را بریدند
تا نگوید که یک با یک برابر نیست
بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلم
به صلیبم بکشند
به چهار میخم کوبند
به قلمم سوگند
به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند
اگر تمام عالم
کور و کر و گنگ و لال شوند
تا نبینند و نشنوند و نگویند ضجه های کودکان پا برهنه را
دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم
که قلم اعجاز ایمان است
تو گفتی قلم توتم من است....
و چند تا کار جدید و قدیم دیگه...
بشنو از نی
نی؟
نه بانو !
بشنو از من
چون صدایت می کنم
از تمام با تو بودن ها شکایت می کنم
فحش و بد و بیراه؟
نه عزیز من!
نمی گویم -در غزلهایم رعایت می کنم
داد من از دست تهمت های توست
حتی به من
من که دنیا را به نامت می کنم
من که دینم دین هفتادو دو ملت ها شده
گر بخواهی من مسلمانم دعایت می کنم
یا برای لحظه ای گیسوی تو
جان خود را
عاشقانه مثل مجنون ها فدایت میکنم
اصلا ببین
در قرن ماشین ها و آهن ها
بت پرستم
مثل هندوها خدایت می کنم...
بشنو از من
من؟
نه بانو-نه بانو!
بشنو از نی چون حکایت می کند
باز هم مداد مرا به فصل کودکی کشاند
به فصل آن دوچرخه های کاغذی
به شیطنت سر کلاس فارسی
گربه درخت را نشانه می رود ز ترس سگ
نادان ادب ندارد
چه حرفهای ساده ای
تمام فصل کودکی
کمی شاید دلم با تو نمی سازد
و شاید هم کمی قدرت نمی داند
من از خاکستری هایت خوشم آمد
شدی آبی دلم آبی نمی خواهد
به نام تو غزل گفتم تو خندیدی
بدان دیگر خدا شاعر نمی سازد
ببین نقاش تو هستم
کمی آبی /کمی قرمز
دلم با تو... قلم با من نمی آید
دلم ابری ترین توده/ ولی اما
ولی با تو کمی باران نمی بارد
در آن صحنه که من از عشق خود گفتم
و گفتی کات/ کات
کسی عاشق نمی ماند
من از آن لحظه فهمیدم
دلت حافط/دلت سعدی نمی خواند
بیا مهرت
همان عاشق ..تمام من
کمی شاید دلم با تو نمی سازد
یا علی |