هبوط
فریادهای خداگونه ای درتبعید


.:: ادبیات معاصر ::.

دیوان حافظ
ترانه های خیام
شاهنامه فردوسی
مثنوی مولوی
غزلیات شمس
کلیات سعدی
سروده هایی برای مولا علی
کلیات نظامی
دیوان عطار
دیوان صائب
دیوان خاقانی
هشت کتاب /سهراب سپهری
دیوان سایه
آیدا در آینه/شاملو
ترانه های کوچک غربت/شاملو
مدایح بی صله /شاملو
در آستانه/شاملو
زمستان/اخوان ثالث
از این اوستا/اخوان ثالث
آخر شاهنامه/اخوان ثالث
تولدی دیگر/فروغ
ایمان بیاوریم.../فروغ
مجموعه اشعار نیما
دیوان نادر نادرپور
دیوان سیاوش کسرایی
اشعار خسرو گلسرخی


.:: مطبوعات ایران ::.

شرق
همشهری
نشریات ایران
یاس نو
اعتماد
سبحان
اطلاعات
جام جم
نشریات کیهان
نشریات خبر


.:: ادبیات و اندیشه ::.

سخن
کلاغ
کرگدن
لوح
پندار
پرسه
آسمان
هفت سنگ
فروغ
مانی ها
سامویل بکت
popculture
چه گوارا
دونالد بارتلمی
رضا براهنی
نغمه
هنر مدرن
موسیقی کردی
ساختارشکنی
پدیده شناسی
پست مدرنیسم و فرهنگ
گوشه شاعران
سوزان سونتاگ
خورخه لویس بورخس
جان بارت
ویلیام فاکنر
کورت ونه گات
امبرتو اکو
نظریه انتقادی
ریموند کارور


.:: خبرگزاری ها ::.

ایرنا
ایسنا
فارسیBBC
مهر
فارس
ایلنا
واحدمرکزی خبر
ورزش
موج
میراث فرهنگی
جوانان
طاها
پانا

آرشیو
سه شنبه 9 اسفند ماه سال 1384
دنیای ما

دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که آیا تو این زمونه میشه سالک شد یا نه؟ میشه فقط خودت بشی یانه؟ میشه نقابها رو برداشت یا نه؟ میشه فریاد کشید یا نه؟ میشه هم با آدما باشی و هم با خودت باشی؟ هر چند جوابش رو می دونستم. هر چند هزار و یک دلیل می تونستم برای خودم بیارم که میشه. چون علی تونست. میشه چون انسان توانایی های زیادی داره. میشه چون خدا به همین دلیل ما رو اورد اینجا. میشه چون ..چون .. چون...

ولی راضی نمی شدم . عقلم اینها رو می گفت و دلم چیزی دیگه. یک جنگی درونم به وجود اومده بود. مثل جنگ هفتاد و دو ملت.. ولی اینجا هفتاد و دو ملت نبود. من بودم با خودم.. یک من با یک من دیگه.. جنگ بود و مناظره.. و من داشتم فقط نگاه می کردم.. اون دوتا من داشتند می جنگیدند و این من داشت نگاه می کرد و لذت می برد.جنگ بود.

دنیای عجیبی شده. البته عجیب که بوده. ولی الان داره یه اتفاقایی می افته . تمام کائنات دارن فریاد می زنن. مثل این که می خواد یک اتفاقی بیفته. این طرف جنگه. اون طرف غلغله است. این طرف حسینیه دراویش خراب میشه.. اون طرف مرقد دو تا از امامهای معصوم... این طرف قتل و خونریزی هست.. اون طرف جنایت و برادر کشی.. یکی داره به پیامبر بد و بیراه میگه.. یکی داره اسلام رو مسخره می کنه.. یکی به فکر نون شب بچه هاشه...  یکی داره شعر میگه... یکی داره چت می کنه...یکی خیلی پرته... یکی داره از چشم و لب و زلف یارش میگه.. یکی به فکر پوله.. یکی به فکر جنگه... یکی از جنگ جهانی می ترسه.. یکی از صبح تا شب داره فلسفه بافی میکنه... یکی خوابه بکی بیدار.. یکی مسته یکی هوشیار...  دنیا قاطی پاطی شده... آدما سردرگمن... مثل اینکه همه منتظر یه اتفاق جدیدن.. مثل این که همه منتظر یه چیزین.. دغدغه آدما خیلی جالبن.. دنیای آدما خیلی بزرگه... اگه دنیای تمام آدما رو بریزی رو هم چی میشه؟ معرکه است.. معرکه!

تمام عالم به جنب و جوش اومده.. از سنگ ها گرفته تا آسمانها... از آدما گرفته تا حیوونا...همه مشغولن.. همه عجله دارن.. همه دارن میرن.. همه سرعتاشونو زیاد کردن.. با عجله دارن مثل یک اتوبان دارن از هم سبقت می گیرن و رد میشن.. نمی دونن کجا.. فقط میدونن که نباید وایسن.. میدونن که اگه لحظه ای درنگ کنن از بقیه جا می مونن... فقط باید برن... همه سردرگمن...

دنیای عجیبیه!!!

راستی داشتم چی مگفتم..آها.. دیشب داشتم فکر می کردم که میشه تو این زمونه سالک بود یا نه؟


عناوین آخرین یادداشت ها